من یک دکمه دارم؛ یک هدیه که فقط به من داده نشده. کافیست هر آنچه را که در آینده میخواهم داشته باشم، از هر نوعی که باشد، در ذهن بیاورم، و آن دکمه رابزنم. آنگاه روحاً به خواب میروم، و جسماً بیدار میمانم، و حرکت میکنم. و هر آنچه را که قبل از زدن دکمه خواسته بودم به دست میآورم. در تمام سالهایی که خواب هستم جسمم بدون فکر به دنبال آنچه خواسته بودم به راه می افتد و همه را، هر چقدر هم که دور از دسترس باشند، به چنگ می آورد، و آنگاه احتمالا زمان آن میرسد که بیدار شوم و از ثمره آن استفاده کنم.
میخواستم این کار را بکنم، پس لیستی از تمام خواسته هایم تهیه کردم، و زمان آن را هم حساب کردم، اما درست لحظه ای که باید دکمه را فشار میدادم، تردید کردم، و افکاری به سراغم آمد که (شاید زندگی ام را از چشم یک ناظر بیرونی دگرگون نکرد، اما از درون) همه چیز را تغییر داد و مرا به جستجوی زمان از دست رفته فرستاد
**
ما به سختی عادت کرده ایم که خودمان را در مواجهه با زندگی با افکار، عقاید، احساسات و اهداف آینده بسنجیم، این نخستین چیزیست که باید کنار بگذاریم، تمام اینها جز اوهام نیستند، چون چیزی که ما را حرکت میدهد پیچیده تر از آن است که در شناخت ما بگنجد، پس باقی میماند تنها گذشته و حال و بعضاً گرایشاتی که بی شک محرک ما شده اند. و از گذشته هم نه همه آن؛ تنها وقایع بدون آنکه با حالات کنونی خود درباره احساسی که (شاید آنموقع داشته ایم شاید هم نه) تصمیم بگیریم.
اگر به درستی به وقایع گذشته نگاه کنیم و خود را در برابر آنها ببینیم (صرف نظر از آنکه تاریخ انقضا آن وقایع و آن من گذشته باشد یا نه) و سوالاتی که آن هنگام باید پرسیده میشدند حالا از خود سوال کنیم، ممکن است بتوانیم زمان گذشته را بازیابی کنیم. گذشته ای که از حالا شروع میشود و تا آنجا که به یاد می آوریم تداعی میشود. این یگانه دری است که حالا در برابر ما به دنیای نجات باز میشود. در هر سنی که باشیم و هر گونه که فکر کنیم.