در جستجوی زمان از دست رفته

من یک دکمه دارم؛ یک هدیه که فقط به من داده نشده. کافیست هر آنچه را که در آینده میخواهم داشته باشم، از هر نوعی که باشد، در ذهن بیاورم، و آن دکمه رابزنم. آنگاه روحاً به خواب میروم، و جسماً بیدار میمانم، و حرکت میکنم. و هر آنچه را که قبل از زدن دکمه خواسته بودم به دست میآورم. در تمام سالهایی که خواب هستم جسمم بدون فکر به دنبال آنچه خواسته بودم به راه می افتد و همه را، هر چقدر هم که دور از دسترس باشند، به چنگ می آورد، و آنگاه احتمالا زمان آن میرسد که بیدار شوم و از ثمره آن استفاده کنم.

میخواستم این کار را بکنم، پس لیستی از تمام خواسته هایم تهیه کردم، و زمان آن را هم حساب کردم، اما درست لحظه ای که باید دکمه را فشار میدادم، تردید کردم، و افکاری به سراغم آمد که (شاید زندگی ام را از چشم یک ناظر بیرونی دگرگون نکرد، اما از درون) همه چیز را تغییر داد و مرا به جستجوی زمان از دست رفته فرستاد

**

ما به سختی عادت کرده ایم که خودمان را در مواجهه با زندگی با افکار، عقاید، احساسات و اهداف آینده بسنجیم، این نخستین چیزیست که باید کنار بگذاریم، تمام اینها جز اوهام نیستند، چون چیزی که ما را حرکت میدهد پیچیده تر از آن است که در شناخت ما بگنجد، پس باقی میماند تنها گذشته و حال و بعضاً گرایشاتی که بی شک محرک ما شده اند. و از گذشته هم نه همه آن؛ تنها وقایع بدون آنکه با حالات کنونی خود درباره احساسی که (شاید آنموقع داشته ایم شاید هم نه) تصمیم بگیریم.

اگر به درستی به وقایع گذشته نگاه کنیم و خود را در برابر آنها ببینیم (صرف نظر از آنکه تاریخ انقضا آن وقایع و آن من گذشته باشد یا نه) و سوالاتی که آن هنگام باید پرسیده میشدند حالا از خود سوال کنیم، ممکن است بتوانیم زمان گذشته را بازیابی کنیم. گذشته ای که از حالا شروع میشود و تا آنجا که به یاد می آوریم تداعی میشود. این یگانه دری است که حالا در برابر ما به دنیای نجات باز میشود. در هر سنی که باشیم و هر گونه که فکر کنیم.

نیمروز

در نیم روز، روز جنگ، میان گروهان بازگشته، لیوان چای را از بالای سرم برداشتم و تلاش کردم تا کمی هوشیارتر بشوم. امّا خواب 48 ساعته ای که تازه از آن بیدار شده بودم، آنچنان کسلم کرده بود که فقط توانستم پلک یکی از چشمانم را کمی باز کنم و در میانه بیابانی که در آن توقف کرده بودیم، سایر همقطاران خود را ببینم که یا خواب بودند یا مرده بودند؛ بیابان چندان ساکت نبود، امّا صدای خاصی هم تولید نمیکرد، مانند صدایی که هنگام برخاستن از خواب یک صبح زود، در شهر به گوش میرسد؛ و از میانه پلک نیمه باز خود خورشید را دیدم که گروهی دور آن میرقصیدند و زنجیرهایشان را تکان میدادند. از زیر سنگی که سرم را هنگام خواب روی آن گذاشته بودم، حشرات موذی گروه گروه فرار میکردند و بالاخره کمی نه چندان دورتر چشمه آب جوشی از دل زمین میجوشید و لباسهایمان را خیس میکرد، و شاش خشک شده ای که روی شلوارهایمان ماسیده بود و حالا داشت در آب حل میشد، آب را زرد کرده بود. کمی دورتر مردی با هیکلی بزرگ و بدون سر در دامنه کوه راه میرفت، و صدای آواز نامعلومی که شاید خوش داشتم فکر کنم از مردک بدون سر میآمد مانند مته سرم را سوراخ میکرد، و این مرا یاد دوران قدیم میانداخت، زمانی که آواز عقاب پرشکسته از زیر اتاقم به درون میآمد؛ همان زمان که نیمشب در خیابانهای تاریک با ماشینی دزدیده شده راه افتادم تا در آخر بزرگراه به جایی برسم که سالها قبل تر از آن در خواب دوران کودکی دیده بودم…

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.